تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

دوست دارم دارم در يک روز سردو زمستاني مرگ به سراغم آيد اي کساني که مسئول دفن من هستيد پارچه سياهي بر روي تابوتم بيندازيد که همه بدانند زندگي من پر از سياهي و تباهي بوده است دستهايم را از تابوت بيرون بياوريد که همه بدانند دست خالي از دنيا رفته ام چشمانم را باز بگذاريد تا عشق من بداند که چشم انتظار از دنيا رفته ام در آخر تکه يخي به شکل چشم در آوريد و روي قبرم بگذاريد تا با طلوع اولين اشعه خورشيد بجاي آن کسي که دوستش داشتم گريه کند
عشقم وقتي قشنگه که توش صداقت باشه .... اما کو صداقت![]()

با تو هم مي شنوي....؟؟! مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش. اين وزن آواز من است اگر مرا بسيار دوست بداري شايد حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پايان نرسد من به کم هم قانعم واگر عشق تو اندک ،اما صادقانه باشد من راضي ام دوستي پايداراز هر چيزي بالاتر است مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته با ش اين وزن آواز من است بگو تا زماني که زنده اي،دوستم داري ! ومن تمام عشق خود را به تو پيشکش مي کنم.عزیزترین کسم ![]()
...!
با يک شکلات شروع شد.من يک شکلات گذاشتم توی دستش،او يک شکلات گذاشت توی دستم.
من بچه بودم،او هم بچه بود.سرم را بالا کردم،سرش را بالا کرد.ديد که مرا می شناسد.خنديدم
گفت:((دوستيم؟))گفتم:دوست،دوست. گفت: تا کجا؟گفتم دوستی که تا ندارد.گفت:تا مرگ!
خنديدم و گفتم:من که گفتم تا ندارد!گفت:باشد تا پس از مرگ!گفتم: نه، نه، تا ندارد.گفت:قبول ، تا انجا که همه زنده می شوند يعنی زندگی پس از مرگ.باز هم با هم دوستيم.تا بهشت تا جهنم،
تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستيم.
خنديدم، گفتم:تو برايش تا هر کجا که دلت می خواهد يک تا بذار.اصلا يک تا بکش از سر اين دنيا تا آن دنيا.اما من اصلا تا نمی گذارم.
نگاهم کرد، نگاهش کردم.باور نمی کرد. می دانستم او می خواست حتما دوستی مان تا داشته باشد. دوستی بدون تا را
نمی فهميد.
گفت:بيا برای دوستی مان يک نشانه بگذاريم. گفتم: باشد، تو بگذار. گفت:شکلات.هر بار که همديگر را می بينيم يک شکلات مال تو، يکی مال من باشد؟ گفتم باشد.
هر بار يک شکلات می گذاشتم توی دستش او هم يک شکلات می گذاشت توی دست من.
باز هم همديگر را نگاه می کرديم. يعنی که دوستيم. دوست دوست.من تندی شکلا تم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند ان را می مکيدم. می گفت: شکمو! تو دوست شکمويی هستی!و شکلاتش را می گذاشت توی يک صندوق کوچولوی قشنگ. می گفتم:
بخورش!می گفت تمام می شود.می خواهم تمام نشود، برای هميشه بماند.
صندوقش پر از شکلات شده بود.هيچ کدامش را نمی خورد.من
همه اش را خورده بودم.
گفتم: اگريک روزشکلات هايت را مورچه ها بخورند يا کرم ها، آن وقت چه کار می کنی؟
گفت مواظب شان هستم. می گفت: می خواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستيم و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم:نه، نه، تا ندارد، دوستی که تا ندارد.
يک سال، دو سال، سه سال، چهار سال، هفت سال، ده سال، بيست سال شده است. او بزرگ
شده است.من بزرگ شده ام. من همه ی شکلات ها را خورده ام.او همه ی شکلات ها را نگه داشته است.
او آمده است تا امشب خداحافظی کند. می خواهد برود، برود آن دور دورها.
می گويد :ميروم اما زود بر می گردم. من می دانم می رود و بر
نمی گردد. يادش رفت شکلات را به من بدهد. من يادم نرفت. يک شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم اين برای خوردن. يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش: اين هم آخرين شکلات برای صندوق کوچکت.
يادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هايش.هر دو را خورد.
خنديدم، می دانستم دوستی من تا ندارد.می دانستم دوستی او تا دارد. مثل هميشه خوب شد همه ی شکلات هايم را خوردم. اما او هيچ کدامشان را نخورد.
حالا او با يک صندوق پر ازشکلات نخورده چه خواهد کرد؟
زندگی به مرگ گفت :چرا آمدن تو رفتن من است؟چرا خنده ی تو گریه من است؟مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت:من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه. من با بودنم زندگی می بخشم و تو نسیتی. مرگ ساکت بود. زندگی گفت:رابطه من با تو چه احمقانه است !!! زنده کجا و گور کجا؟ دخمه کجا و نور کجا ؟ غصه کجا و سور کجا؟ . اما مرگ تنها گوش می داد. زندگی فریاد زد: دیوانه لاقل بگو چرا محکوم به مرگم؟. و مرگ آرام گفت: تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده ای ....!!

چقدر خسته ام ،خسته از دوره نقاهت ، خستگي بعد از مرگ و هميشه همه چيز به يكباره فراموش مي شود. سالهاست كه از ديوارهاي سخت و غير قابل نفوذ بيزارم. با دروارها بيگانه ام . صداي برخورد باران با ناودان را مي شنوم. كاش باران در خانه مي باريد و ما را پاك و مطهر مي كرد. ديگر به آسمان نگاه نمي كنم ، حالا مي خواهم به خاك خيره شوم . برگ نخل را آزاو رها در باد مي بينم . پنجره اي كوچك رو به حياطي كوچك اما دلگير.
نخل به خرما مي انديشد و من به روز سپيد. كسي مرا نمي شناسد، من به اميد نوري سبز زنده ام و ميان همه ارديبهشتها گم شده ام. خدا مي داند كه اين ديوارها شايسته من نيستند.
مي دونين عاشق بودن و عاشق موندن دست خودمونه. از نظر من مشكل ما آدما از اينجا شروع مي شه كه فكر مي كنيم عاشق شدن به معناي اينه كه همه وجودو روحمونو تسليم طرف مقابل كنيم به خاطر همينه كه زود خسته و دلزده مي شيم.اونوقت كه ديگه از اون تب و تاب اوليه هيچ خبري نيست . اما من كه فكر نمي كنم عشق حقيقي اينجوري باشه. چون اين جور عاشق شدن عين بي هويتيه و يه انسان بي هويت رو چطور مي شه يه عاشق واقعي ناميد .نه تو رو خدا خودت بگو ميشه؟
شايد بهتره بگيم عاشقي يه معادله رفت و برگشته .يعني اگه من عاشق اونم، نه تنها اون هم بايد عاشقم باشه و دوستم داشته باشه بلكه خودم هم بايد خودمو دوست داشته باشمو به خودم ، هويتم ، انسانيت و وجودم احترام بگذارم.چون مگه ميشه يه نفر خودشو دوست نداشته باشه اما بتونه به كسه ديگه اي علاقمند باشه.شايد اين جوري بشه تا ابد عاشق بمونيم.
قدم به قدم .... باد سرد به صورتم می زد و می رفت.... چشمهایم خسته و خسته تر....پاهایم سست و
سست تر.... به آسمون چشم می دوختم، پر از اشک می شد..... به خاطره گذشته.... بخاطره دل شکسته...
به خاطر پاییز.... بخاطره دریا..... بارون.... ماه و ستاره ها ولی دیگر تمام شده بود.... به خودم آمدم... پاهایم رو دیدم ... که رو به رویم رویه زمین هستند..... و خودم را دیدم که به دیوار آجری تکیه داده ام با چشمانی خسته .... گاه باز .... گاه بسته.... آجرهایی که پر از نوشته.... خاطره .... اشک.... دوری.... غصه....
دیوار می خواست فرو ریزد... می خواست از درون بگرید.... چون غصه داره .... قلب های زیادی بود.... خستگان زیادی بهش تکیه کرده اند.... حرفهای زیادی شنیده بود .... که می خواست فرو بریزد... تحملش تمام بود... ولی باز ایستاد و .... باز بود ..... برای من .... تو
درخت های مست به رویه هم رنگ طلاییه پاییز از برگ های طلایی ملحفه ای .....
به رنگ عشق سخت .....
درختانی که در سایشان نشسته ایم .....
برای همیشه....
درختانی که می گریند عاشقانه برای گنجشک تنها .....
عشق حقيقي بي دليل است و از قلب سرچشمه مي گيرد. هرگز به دنبال تأييد عشق بامعيارهاي ذهني نباش. ذهن فقط به درد زندگي در دنيا مي خورد. اگر بخواهي مي تواني به توانايي ها و امكانات فردي كه دوستش داري فكر كني اما در اين صورت تو براي زندگي آينده به دنبال شرايط بوده اي. عشق فراتر از اينهاست. فراتر از معيارهاي ذهني است. عشق از جاذبه هاي بدني هم فراتر است نزديكي عشق فاصله هاي زماني و مكاني را درهم مي شكند چون مرز عشق از زمان و مكان فراتر است.
تو از طريق قلبت با قلب ديگري ارتباط مي گيري... اين رابطه كلامي نيست به حرف در نمي آيد و با هيچ معيار ذهني قياس نمي شود. از قلب عشق و اعتماد زاده مي شود. ذهن هميشه ترديد دارد در حالي كه عشق كاملاً اعتماد مي كند. عشق از بدن چهارم مي آيد بنابراين با معيارهاي بدن هاي پايين تر قابل سنجش نيست و فقط به وسيلة آنها به نحوي محدود حس مي شود.
شما وقتي كسي را دوست داريد تنها از حضورش شاد مي شويد و ديگر نيازي به هيچ چيز ديگري نداريد.
حالا به عنوان يك شاهد به فردي كه از عشق خود نسبت به او شك داريد فكر كنيد. تصور كنيد كه مقابل هم قرار گرفته ايد و شما به عنوان شاهد هم خود را مي بيني و هم او را. چه احساسي داريد؟ آيا ضربان قلبت تان تندتر شده؟ آيا حس مي كنيد امواج شادي بخش از سوي قلب او به سمت شما مي آيد؟ آيا حضور او برايتان نشاط آور است؟چشمان خود را ببنديد و اين امواج را با تمام وجود بررسي كنيد. تنها عضوي كه مي تواند بگويد شما عاشقيد يا نه قلبتان است.
کاش گناه دلشکستن اعدام بود و بس ...
کاش مثل قانون مجازات دزدی و قتل و زنا ...
برای قلب شکستن هم جرم سنگینی وجود داشت ...
کاش برای اونهایی که با افتخار به زیبایی و کمالشون به خودشون اجازه میدادن پا روی قلب مردم ساده لوح بزارن هم یه مجازات سختی وجود داشت که بترسوندشون ...
شاید دنیا اونموقع شاهد اشکهای کمتری میشد ...
شاید ما اونموقع گریه نمی کردیم ...


